تبليغاتX
گفته‌ها

گفته‌ها

و سروده‌های آرش افشار

 ما از اولین مشتری‌های کافه‌آنتراکت بودیم (شاید هم اولین!) برای پرونده‌ای درباره‌ی فیلم لیلا (که هنوز هم چاپ نشده) قراری با علی مصفا و لیلا حاتمی گذاشتیم و نشانی سینما جمهوری را گرفتیم. خبر نداشتیم از کافه‌ای که در حال راه‌اندازی است. رفتیم و گپ زدیم و بعد هم مشتری شدیم. گاه و بی‌گاه‌ از دفتر قدیمی مجله‌ی سینما راه می‌افتادیم و خیابان جمهوری را پیاده تا سر ابوریحان می‌رفتیم. و بعد آن پله‌ها و کافه‌ای که سر و شکلی دیگر داشت و گاهی با حضور زوج هنرمند و بعدتر هنرمندان دیگر همراه بود. خیلی وقت بود که آن‌طرفی نرفته بودم و امروز خبر سوختنش را در صفحه‌ی اول روزنامه‌ها دیدم... چه می‌شود گفت؟ امکان عمدی بودن این آتش‌سوزی هم جدی‌ست و می‌ماند دلیلش: حرف‌های اخیر لیلا حاتمی در دعوت از محمد خاتمی برای حضور در انتخابات یا آخرین ضربه برای همسان‌شدن این مرکز فرهنگی با بافت اطراف؟ 

+ سینما جمهوری ـ با نام نیاگاراـ  حدود چهل سال پیش توسط علی حاتمی و محمدعلی فردین راه‌اندازی شده بود و در همان روزهای نخست افتتاح نیز به‌دلیلی نامعلوم آتش گرفته‌بود. بعد از مرگ فردین، سهم او را یکی از نهادها خریداری کرد و سینما توسط بازماندگان علی حاتمی اداره می‌شد. سینما جمهوری اخیراً بازسازی شده‌بود و بیش‌تر به فیلم‌های فرهنگی می‌پرداخت. کافه‌آنتراکت در طبقه‌ی دوم این سینما به یکی از پاتوق‌های فرهنگی سال‌های اخیر تبدیل شده‌بود.

+ گزارش تصویری سایت پندار که در فریم آخرش، جلد شماره‌ی گذشته‌ی هفته‌نامه‌ی سینما هم دیده می‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/25ساعت 13:53  توسط آرش افشار  | 

از سکوت می‌ترسیم، از وقفه‌های بین ِ حرف؛ و هر فاصله‌ای را با کلمه‌ای یا حتی خنده‌ای، صوتی، سوتی، چیزی پُر می‌کنیم. در این فضای خالی چه می‌گذرد که این‌همه می‌ترساندمان؟ این خلأ محمل ِ چه اضطرابی است؟
«سازمان‌دادن به زمان» از آن حرف‌های مدرن ِ مثلاً روان‌شناسانه‌ است که می‌خواهد این اضطراب را بپوشاند (و درمان نکند)! پُرکردن خلأ‌ها به هروسیله‌ای، از هر راهی و با هر آشغالی. هر حرفی که تمام شد، باید حرف دیگری پیش کشید و هر کاری که تمام شد، کاری دیگر! مبادا که سکوتی و سکونی در این بین، به دست خودمان بیفتد. و خودمان را روبه‌روی خودمان بگذارد و خودمان را (بی‌نقاب) روبه‌روی دیگری... بی‌نقاب ِ حرف، چه‌چیزی کم داریم؟
نه! گفتن، بیان‌گری (و شفافیت) نیست. گفتن، نگفتن است؛ راهی برای نهفتن ناگفته‌ها (یا نگفتنی‌ها و نمی‌خواهم بگویم‌ها). دروغ ِ متنقاض‌نمای ِ بامزه‌ای‌ست!    
راستی فکر کرده‌ای که این‌همه دعوت به سکون و سکوت (و مراقبه ـ که روبه‌رو شدن با «خود» است) از سوی بزرگان و خوبان و دارندگان (و برازندگان)، برای چیست؟
البته، ما مختاریم که اضطراب‌مان را با حرف(هر حرفی!) التیام ببخشیم، وقتی که راهی برای درمانش نمی‌شناسیم یا نمی‌خواهیم بشناسیم. اما همیشه ساده‌ترین راه، بهترین نیست!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/16ساعت 18:30  توسط آرش افشار  | 

کله‌ای کوچک و قامتی کوتاه؛ لب و دهانی بزرگ و دیگر هیچ!
نگاهی به آدم‌های دور و بر می‌اندازم و بیش‌ترشان را در این ‌شکل می‌بینم. لب و دهانی بزرگ که مدام تکان می‌خورد، بیهوده و بی‌مصرف، بدصدا و عفن.
دهان‌های بزرگ‌تر از سر و عظیم‌‌تر از تن. آدم‌هایی که یک‌سر به دهانی بدل شده‌اند؛ و حرف‌های بزرگ‌تر از دهان، مفت و بی‌مقدار، بی‌تضمین، بی‌عمل.
حرف حرافی نیست، نقل زیاده‌گویی هم نه. بحث در بیهوده‌گویی است و بیهودگی؛ ادعای بی‌ مدعی، خالی، بی‌صاحب. حرفی که در هوا گفته می‌شود و برای هوا. حرفی که عملی در پشت ندارد و در پی...
 به آدم‌‌های دور و برم که نگاه می‌کنم، بیش‌ترشان را همین‌شکلی می‌بینم: لب و دهانی بزرگ و دیگر هیچ!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 19:9  توسط آرش افشار  | 

مضحک و احمقانه است اما واقعیت دارد: خیلی وقت بود که فرصت نمی‌کردم چیزی بخوانم. منظورم از چیزی البته بیش‌تر کتاب است و هیچ‌چیزی هم ـ برای من ـ بهتر از یک رمان خوب نیست (حتی فیلم خوب یا موسیقی خوب). وسط شلوغی‌های عجیب و غریب این‌روزها، یک‌دفعه فرصتی پیدا کردم (واقعاً پیدایش کردم) که «در رویای بابل» را بخوانم. خیلی بهتر از خوب بود؛ محشر بود. ظرف دو نیمه‌شب خواندمش و هربار هم خوابم برد و کتاب از دستم افتاد (یعنی زمینش نگذاشتم). خیلی ریچارد براتیگانی است و در نتیجه خیلی غیرقابل اجتناب و بسیار دوست‌‌داشتنی. خلاصه اگر مثل من تنبل بوده‌ای و هنوز «در رویای بابل» را نخوانده‌ای، حسابی از دستت رفته! (از علی ظهوری ممنونم که این کتاب را بهم داد).

تازگی‌ها پشت‌ سر هم اتفاقاتی می‌افتد که مجبور می‌شوم به خیلی از مفاهیم و کلمات دوباره فکر کنم. چند روز پیش هم داشتم به بدقولی فکر می‌کردم؛ هم به مفهومش و هم خود کلمه که یک‌دفعه این‌ دوتا به‌هم پیوند خورد و چیز جالبی از آب درآمد. به‌نظرم بدقولی یعنی بد ـ قولی: یک‌چیزی مثل بدقیافه‌گی. وقتی توی بحر این کلمه می‌روی (که خیلی کار بامزه‌ای است و پیشنهاد می‌کنم روی واژه‌های دیگر هم تجربه‌اش کنی) می‌بینی فقط در این خلاصه نمی‌شود که به قول و قرارت عمل نکنی. آدم بدقول فقط کسی نیست که سر قرار و وعده‌اش نمی‌ماند. مثل آدم بدقیافه که «قیافه»‌اش بد است، آدم بدقول هم «قول»ش بد است و این خیلی بدتر از عمل نکردن به یک قرار و پیمان است. تجربه‌های اخیرم می‌گوید بدقولی از «بد»ی‌های کوچک در «قول» شروع می‌شود و تا «بد»ی‌های خیلی بزرگ ادامه پیدا می‌کند. دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. نتیجه‌ی اخلاقی این‌که بی شک و تردید باید با همان نشانه‌های اولیه یک خط قرمز دور آدم «بدقول» کشید!

اگر سینمایی و سینمایی‌خوان هستی و هنوز هفته‌نامه‌ی سینما را نخوانده‌ای، شدیداً توصیه‌اش می‌کنم. نه‌ به‌عنوان سردبیر مجله (چون وقتی دبیر تحریریه‌اش بودم ـ در دوره‌ی قبل ـ و زمانی که جانشین سردبیر مجله‌ی «رویش» بودم، چنین کاری نمی‌کردم)؛ به‌عنوان یک سینمایی‌خوان و سینمایی‌نویس می‌گویم. این پیشنهاد هم به فکر یکی‌دو روز پیشم برمی‌گردد. داشتم مجله را ورق می‌زدم و پیش خودم گفتم: اگر به‌عنوان خواننده این مجله را می‌دیدی، می‌خریدی؟ و جواب دادم: آره. برای همین با وجدان آسوده می‌گویم: اگر سینمایی و سینمایی‌خوان هستی – نه‌ صرفاً مجله‌خوان و پی‌گیر اخبار هنری و گفت‌وگو با بازیگران و... حتماً دوره‌ی جدید مجله‌ی سینما چیزی برایت دارد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/09ساعت 17:17  توسط آرش افشار