نمیدانم حتما آدم باید در ارتفاع چندینهزارپایی از سطح دریا باشد و با سرعت چندصد کیلومتر در ساعت حرکت کند تا تمام فکرهایی که در طی زمان، جسته و گریخته به ذهنش میآمدند و میگذشتند، یکباره شفاف و منسجم و در چند جمله شکل بگیرند یا همینجا روی زمین و با همین سرعت معمولی هم چنین چیزی ممکن است؛ اما برای من ظاهرا فراهم شدن این شرایط لازم بود تا خیلی واضح و روشن ببینم که آهسته آهسته، چقدر از آرزوها، خواستهها و حتا داشتههایم دور شدهام. چقدر این چیزی که تنها شباهتی به من برده، دیگر من نیست و چقدر دورم... چقدر دور از من! احساس عمیق اختگی، احساس تلخ بیتفاوتی به سرنوشت کسی که انگار تنها شخصیت یک داستان است یا بازیگر یک نقش؛ کسی که من تنها تماشاگر یا خوانندهاش میتوانم باشم؛ و نه خودش! چقدر دورم... چقدر دور از من! و تازه فکر کن که که در این میانه، از پنجرهی هواپیما نگاهی بیندازی و ببینی داری دوباره به همین شهر بزرگ لعنتی، با همهی لعنتشدگیهایش نزدیک میشوی! چقدر دلم یک شهر کوچکتر میخواهد، با آدمهای کمتر و با تنهاییهای بیشتر... چقدر دورم...
۱ـ یک بار شعری نوشتم که الآن فقط چند خطش یادم مانده اما در کل حرفم این بود که وقتی باران میآید، چقدر موسیقیها شنیدنیتر میشوند، چقدر چهرهها زیباتر و چقدر لحظهها تحملکردنیتر! امروز که این باران ِ حسابی می بارید، داشتم رانندگی میکردم و آهنگی را گوش میدادم که بهنظرم از همیشه گوشنوازتر آمد و بعد به آدمها نگاه کردم و دیدم واقعاً قشنگتر شدهاند؛ و هنوز انگار لحظههای بارانی، خواستنیتر از وقتهای بیباران است.
۲ـ خیلی اتفاقی روز سالگرد ازدواج آدم ممکن است مصادف شود با زمانی که «توپ شبانه»ی جعفر مدرس صادقی را باز میکند و این سطرها را میخواند: جیم معتقد است هیچ ازدواجی نیست که غلط نباشد، اما خود او هم ازدواج کردهاست. بهقول جیم، هیچ آدمی نیست که هیچ غلطی نکند: شاید هیچ غلطی بهاندازهی ازدواج، غلط نباشد، اما همه دوست دارند که این غلط را بکنند. جیم تعریف میکند تازه وقتیکه از زنش جدا شد، دوباره احساس کرد که اشتباه کردهاست. اشتباه دیگری وخیمتر از اشتباههای قبلی!
