من پاییزبازیام را البته پیشتر کردهام و حالا هم که دیگر چیزی از این فصل نازنین نمانده است. اما رضا ضیافتی تدارک دیده و به نام و نشان هم دعوت کرده و جز اینکه گریزی از اجابت دعوت و نشستن در این ضیافت نیست، برای من که مدتیست دستم به قلم نرفته، فرصتی هم هست برای دوباره نوشتن و اینجا بودن. اما این مرتبه، نه حال و روز من نزدیک است به آن سرخوشی و نه هوای روزگار مهیای پریشانبازی و شادمانهگویی. از پاییز اگر بخواهم بگویم، قصه، قصهی وداع است و سلام ناگزیر به فصل سرد. یادم هست که تا چندسال پیش، سرما را دوستتر داشتم. زمستان هم فصلی بود برای خودش و حتا میگفتم که در سرما، سرم بهتر کار میکند. اما کمکم مانوستر شدم به گرمی، به آفتاب روشن، به نارنجیها و سبزهای پررنگ. حالا هم هنوز لباسهای زمستانیام را (و لباسهای زمستانی دیگران را) دوستتر دارم. هنوز هم در انتظار رقص خوشآهنگ برف و درختهای سفیدپوشم؛ اما از پشت پنجره و کنار بخاری! تاب سرما را دیگر ندارم. چند روز پیش میگفتم: پاییز که میرود باید ما هم برویم خانه و تلفنمان را هم بگذاریم روی پیغامگیر که: من بهار برمیگردم! اما حیف که آدمها به خواب زمستانی نمیروند. مجبوریم به هر زحمتی که هست بیدار بمانیم و دستوپا بزنیم؛ در این روزهای سرد، در این روزهای سخت...
