فرق دیشب با شبهای دیگر این بود که اول یکی دو ساعتی خوابم برد و بعد بیدار شدم و ماندم تا سپیده. ایستاده بودم توی ایوان خانهای که مهمانش بودیم و از آن بالا شهر را نگاه میکردم و انگار از ذهنم میگذشت که: «کجاست رهایی»؟ و پاسخ مطمئن همیشهام هم در آستین بود که: «مرگ... تنها مرگ!»
یاد سالهای دبیرستان افتادم و عرفان و مرگبازیمان. و پاسخی جستن برای پرسشهایی غریب که «کی میمیریم و چگونه و در چه حال و روزگاری؟» یادم هست که در خیال من، عرفان را تصادفی بیجان میکرد و او آرام میدید مرگ مرا.
اما چیز دیگری هم بود که خیلی پیش از آن با باورم قرین شدهبود و در آن بازی هم تکرار شد و هنوز هم ماندهاست: مرگی زودرس! یادم نیست که این پندار جوانمرگی از کی در ذهنم نشست و چه شد که ماند و کمرنگ هم نشد حتا. و تازه وضوحی پیدا کرد از همان سالهای مرگبازی: «سیسالگی پایان است!»
از آنوقت که نمیدانم کی بود و چگونه بود تا همین حالا، هیچ تصویری یا تصوری از بعد سیسالگیام نداشتهام و هیچ گمانی از آنکه در میانسالگی هستم یا آنچه در پیری میکنم.
و بیگمان همین باور است که شکل میدهد به رسم و راه زندگیام. اینکه هرچیزی گذراست برایم یا در هیچ کاری ماندنی نمیشوم یا همین که اینهمه بیهراسم از مرگ. همین آرامشی که دارم و خیلیها پیجوی دلیلش میشوند و جوششی که البته کمتر به چشم میآید...
میدانم که این «وقت دقیق رفتن» شاید خیالی خام باشد و گمانی باطل! سالهای بعد سیسالگی هم شاید بیایند و بروند از پس هم. شاید... و آنوقت باید فکر «آنوقت» را هم کرد. تا این وقت و این لحظه اما چیزی از این فرض بازم نداشته و هیچ از اطمینانم به این پایان نزدیک کم نشده، چنانکه از بزرگداشتم به مرگ!
راستی که هستی چه مایه پرملال و بیهودهوار میشد بی امکان نبودن و رهایی مرگ اگر نبود، زندان زندگی چه رنجبارگونهتر مینمود.
پ.ن: اینها را که می نوشتم، دیدم «مرگبازی» هم بازی بدی نیست برای این دنیای مجازی و از همینرو دوستان وبلاگدارم را دعوت میکنم به پیشگویی کی و چگونهی مرگشان و آنها را که اجابت کردند، همینجا پیوند میدهم:
روزها (یوسف)، دمل (رضا)، در آینه (کاوه) و که زن نبودی اما... (میثم)
