تا همین دو سه سال پیش، در جادههای شبانه، آرزوی امتداد شب و بیپایانی راه، رهایم نمیکرد؛ اما نمیدانم که از کی (و چرا) در هر راهی که میافتم، دیگر تنها به پایان فکر میکنم؛ به زودتر تمام شدن و رسیدن. چه فرقی میکنم با آنوقتها و چه بود در آن شبها که دیگر نیست؟ چه عطری در آن جادهها مرا پُر میکرد از وسوسهی رفتن؟ چهرنگی در آن تاریکیها، دورم میکرد از نور سپیده؟ چه میخواستم از درازای راه و از تداوم شب؟
(حالا حتا ترانهای را هم که برای آنشبها گفتهبودم، هر چه میگردم، پیدا نمیکنم!)
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 10:48  توسط آرش افشار
