نمیدانم حتما آدم باید در ارتفاع چندینهزارپایی از سطح دریا باشد و با سرعت چندصد کیلومتر در ساعت حرکت کند تا تمام فکرهایی که در طی زمان، جسته و گریخته به ذهنش میآمدند و میگذشتند، یکباره شفاف و منسجم و در چند جمله شکل بگیرند یا همینجا روی زمین و با همین سرعت معمولی هم چنین چیزی ممکن است؛ اما برای من ظاهرا فراهم شدن این شرایط لازم بود تا خیلی واضح و روشن ببینم که آهسته آهسته، چقدر از آرزوها، خواستهها و حتا داشتههایم دور شدهام. چقدر این چیزی که تنها شباهتی به من برده، دیگر من نیست و چقدر دورم... چقدر دور از من! احساس عمیق اختگی، احساس تلخ بیتفاوتی به سرنوشت کسی که انگار تنها شخصیت یک داستان است یا بازیگر یک نقش؛ کسی که من تنها تماشاگر یا خوانندهاش میتوانم باشم؛ و نه خودش! چقدر دورم... چقدر دور از من! و تازه فکر کن که که در این میانه، از پنجرهی هواپیما نگاهی بیندازی و ببینی داری دوباره به همین شهر بزرگ لعنتی، با همهی لعنتشدگیهایش نزدیک میشوی! چقدر دلم یک شهر کوچکتر میخواهد، با آدمهای کمتر و با تنهاییهای بیشتر... چقدر دورم...
+ نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 22:49  توسط آرش افشار
