<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گفته‌ها</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/</link>
<description>و سروده‌های آرش افشار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 20 Mar 2010 17:43:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سالی دیگر</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سالی «دیگر» است. این‌جا، این گوشه، تنهای تنها، سال بد، سال باد را تحویل می‌کنم. قرار دارم که همین‌جا بمانم این چند روزه را و با خودم باشم بیش‌تر؛ فکر کنم به جور دیگری بودن، پیدا کنم آن‌ جور را و بعد بیایم بیرون. همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 17:43:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا روز دیگری‌‌ست...</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روزهای آخر بدترین سال زندگی‌ام را شماره می‌کنم به امید تمام شدن. یک چیزی روشن است در آن‌سوی این سال، چیزی شبیه نور انتهای تونل! چیزی نمی‌نویسم، چیزی نمی‌خوانم... هیچ بالا و پایین و این‌وری و آن‌وری در کار نیست. خط ممتدی‌‌ست که پیش می‌رود. اما زمزمه‌ای هست در گوشم و چیزی در دلم که: فردا روز دیگری‌‌ست؛ چیزی از جنس رهایی هست و هوای تازه. نمی‌دانم از کجا و چه‌جوری، اما هست. امیدش که هست دست‌کم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Mar 2010 09:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچی به هیچی</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>هیچ حسی، هیچ فکری، هیچ کاری&lt;BR&gt;هیچ شوقی، هیچ عشقی، هیچ امیدی&lt;BR&gt;هیچ مفهومی، هیچ مقصودی، هیچ اتفاقی&lt;BR&gt;هیچ انگیزه‌ای، هیچ بهانه­­­­­­‌­­­­­­­­­­­­­ای، هیچ برنامه‌ای...&lt;BR&gt;کلا هیچی به هیچی!</description>
<pubDate>Sun, 03 Jan 2010 12:20:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاییزبازی</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; من &lt;A href=&quot;http://www.arashafshar.com/post-44.aspx&quot; target=_blank&gt;پاییزبازی&lt;/A&gt;‌ام را البته پیش‌تر کرده‌ام و حالا هم که دیگر چیزی از این فصل نازنین نمانده است. اما رضا &lt;A href=&quot;http://domal.blogfa.com/post-49.aspx&quot; target=_blank&gt;ضیافتی&lt;/A&gt; تدارک دیده و به ‌نام و نشان هم دعوت کرده و جز این‌که گریزی از اجابت دعوت و نشستن در این ضیافت نیست، برای من که مدتی‌ست دستم به قلم نرفته، فرصتی هم هست برای دوباره نوشتن و این‌جا بودن. اما این مرتبه، نه حال و روز من نزدیک است به آن سرخوشی و نه هوای روزگار مهیای پریشان‌بازی و شادمانه‌گویی. از پاییز اگر بخواهم بگویم، قصه، قصه‌ی وداع است و سلام ناگزیر به فصل سرد. یادم هست که تا چندسال پیش، سرما را دوست‌تر داشتم. زمستان هم فصلی بود برای خودش و حتا می‌گفتم که در سرما، سرم بهتر کار می‌کند. اما کم‌کم مانوس‌تر شدم به گرمی، به آفتاب روشن، به نارنجی‌ها و سبزهای پررنگ. حالا هم هنوز لباس‌های زمستانی‌ام را (و لباس‌های زمستانی دیگران را) دوست‌تر دارم. هنوز هم در انتظار رقص خوش‌آهنگ برف و درخت‌های سفیدپوشم؛ اما از پشت پنجره و کنار بخاری! تاب سرما را دیگر ندارم. چند روز پیش می‌گفتم: پاییز که می‌رود باید ما هم برویم خانه و تلفن‌مان را هم بگذاریم روی پیغام‌گیر که: من بهار برمی‌گردم! اما حیف که آدم‌ها به خواب زمستانی نمی‌روند. مجبوریم به هر زحمتی که هست بیدار بمانیم و دست‌و‌پا بزنیم؛ در این روزهای سرد، در این روزهای سخت...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 22:01:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چقدر دورم...</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی‌دانم حتما آدم باید در ارتفاع چندین‌هزارپایی از سطح دریا باشد و با سرعت چندصد کیلومتر در ساعت حرکت کند تا تمام فکرهایی که در طی زمان، جسته و گریخته به ذهنش می‌آمدند و می‌گذشتند، یک‌‌باره شفاف و منسجم و در چند جمله شکل بگیرند یا همین‌جا روی زمین و با همین سرعت معمولی هم چنین چیزی ممکن است؛ اما برای من ظاهرا فراهم شدن این شرایط لازم بود تا خیلی واضح و روشن ببینم که آهسته آهسته، چقدر از آرزوها، خواسته‌ها و حتا داشته‌هایم دور شده‌ام. چقدر این چیزی که تنها شباهتی به من برده، دیگر من نیست و چقدر دورم... چقدر دور از من! احساس عمیق اختگی، احساس تلخ بی‌تفاوتی به سرنوشت کسی که انگار تنها شخصیت یک داستان است یا بازیگر یک نقش؛ کسی که من تنها تماشاگر یا خواننده‌اش می‌توانم باشم؛ و نه خودش! چقدر دورم... چقدر دور از من! و تازه فکر کن که که در این میانه، از پنجره‌ی هواپیما نگاهی بیندازی و ببینی داری دوباره به همین شهر بزرگ لعنتی، با همه‌ی لعنت‌شدگی‌هایش نزدیک می‌شوی! چقدر دلم یک شهر کوچک‌تر می‌خواهد، با آدم‌های کم‌تر و با تنهایی‌های بیش‌تر... چقدر دورم...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 19:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باران و اتفاق</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱ـ یک بار شعری نوشتم که الآن فقط چند خطش یادم مانده اما در کل حرفم این بود که وقتی باران می‌آید، چقدر موسیقی‌ها شنیدنی‌تر می‌شوند، چقدر چهره‌ها زیباتر و چقدر لحظه‌ها تحمل‌کردنی‌تر! امروز که این باران ِ حسابی می بارید، داشتم رانندگی می‌کردم و آهنگی را گوش می‌دادم که به‌نظرم از همیشه گوشنواز‌تر آمد و بعد به آدم‌ها نگاه کردم و دیدم واقعاً قشنگ‌تر شده‌اند؛ و هنوز انگار لحظه‌های بارانی، خواستنی‌تر از وقت‌های بی‌باران است.&lt;BR&gt;۲ـ خیلی اتفاقی روز سالگرد ازدواج آدم ممکن است مصادف شود با زمانی که «توپ شبانه»‌ی جعفر مدرس صادقی را باز می‌کند و این سطر‌ها را می‌خواند: جیم معتقد است هیچ ازدواجی نیست که غلط نباشد، اما خود او هم ازدواج کرده‌است. به‌قول جیم، هیچ آدمی نیست که هیچ غلطی نکند: شاید هیچ غلطی به‌اندازه‌ی ازدواج، غلط نباشد، اما همه دوست دارند که این غلط را بکنند. جیم تعریف می‌کند تازه وقتی‌که از زنش جدا شد، دوباره احساس کرد که اشتباه کرده‌است. اشتباه دیگری وخیم‌تر از اشتباه‌های قبلی! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 19:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در امتداد شب</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;تا همین دو سه سال پیش، در جاده‌‌های شبانه، آرزوی امتداد شب و بی‌پایانی راه، رهایم نمی‌کرد؛ اما نمی‌دانم که از کی (و چرا) در هر راهی که می‌افتم، دیگر تنها به پایان فکر می‌کنم؛ به زودتر تمام شدن و رسیدن. چه فرقی می‌کنم با آن‌وقت‌ها و چه بود در آن شب‌ها که دیگر نیست؟ چه‌ عطری در آن جاده‌ها مرا پُر می‌کرد از وسوسه‌ی رفتن؟ چه‌رنگی در آن تاریکی‌ها، دورم می‌کرد از نور سپیده؟ چه می‌خواستم از درازای راه و از تداوم شب؟&lt;BR&gt;(حالا حتا ترانه‌ای را هم که برای آن‌شب‌ها گفته‌‌بودم، هر چه می‌گردم، پیدا نمی‌کنم!) </description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 07:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رباعی</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;در آینه، عکس من چه کم‌رنگ شده&lt;BR&gt;انگار صدام هم بدآهنگ شده&lt;BR&gt;یک دست لباس ِ تازه لازم دارم&lt;BR&gt;پیراهن ِ تنهایی ِ من تنگ شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;با احترام به &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.varan.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;جلیل صفربیگی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt; گرامی که آدم وقتی رباعی می‌نویسد، &lt;BR&gt;تا تمام شعرهایش را ورق نزند، خیالش راحت نمی‌شود که چیزی از او ندزیده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 09:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جفت‌پوچ</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;من از پوچ تو لبریزم، تو از تکرار من خالی&lt;BR&gt;من از پرواز بی‌پَر پُر، تو از انکار بی‌بالی&lt;BR&gt;شبیه هیچ چیزی نیست این حسی که من‌ دارم&lt;BR&gt;فقط می‌خوام برگردم، که یک‌چیزی رو بردارم&lt;BR&gt;همون چیزی که تو می‌گفتی می‌دونی یه‌جایی هست&lt;BR&gt;همون راهی که از هر سمت ما رو برد تا بن‌بست&lt;BR&gt;تو اما تن نمی‌دادی به دلسردی و نابودی&lt;BR&gt;به جای خشم تو مشتای من دنبال گُل بودی &lt;BR&gt;کدوم گُل؟ هردوتاش پوچه؛ ببین چیزی تو دستم نیست&lt;BR&gt;و حتا من دیگه اون «من» که فکر می‌کردم هستم نیست!&lt;BR&gt;چقد دورم از این عکسی که افتاده به‌جای من&lt;BR&gt;دیگه حتا لباسامم تن من رو نمی‌شناسن&lt;BR&gt;چقد تنهاترم از اون‌که تو می‌بینی تو آلبوم&lt;BR&gt;چقد سردرگمم تو این سیاهی‌های‌ سردرگم &lt;BR&gt;منو پیدا نکن اما فقط می‌خوام برگردم&lt;BR&gt;که وردارم همون‌چیزی رو که بعد از تو گم کردم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 10:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرگ‌بازی</title>
<link>http://arashafshar.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;فرق دیشب با شب‌های دیگر این بود که اول یکی دو ساعتی خوابم برد و بعد بیدار شدم و ماندم تا سپیده. ایستاده بودم توی ایوان خانه‌ای که مهمانش بودیم و از آن بالا شهر را نگاه می‌کردم و انگار از ذهنم می‌گذشت که: «کجاست رهایی»؟ و پاسخ مطمئن همیشه‌ام هم در آستین بود که: «مرگ... تنها مرگ!»&lt;br /&gt;یاد سال‌های دبیرستان افتادم و عرفان و مرگ‌بازی‌مان. و پاسخی جستن برای پرسش‌هایی غریب که «کی می‌میریم و چگونه و در چه حال و روزگاری؟» یادم هست که در خیال من، عرفان را تصادفی بی‌جان می‌کرد و او آرام می‌دید مرگ مرا.&lt;br /&gt;اما چیز دیگری هم بود که خیلی پیش از آن با باورم قرین شده‌بود و در آن بازی هم تکرار شد و هنوز هم مانده‌است: مرگی زودرس! یادم نیست که این پندار جوان‌مرگی از کی در ذهنم نشست و چه شد که ماند و کم‌رنگ هم نشد حتا. و تازه وضوحی پیدا کرد از همان سال‌های مرگ‌بازی: «سی‌سالگی پایان است!»&lt;br /&gt;از آن‌وقت که نمی‌دانم کی بود و چگونه بود تا همین حالا، هیچ تصویری یا تصوری از بعد سی‌سالگی‌ام نداشته‌ام و هیچ گمانی از آن‌که در میان‌سالگی هستم یا آن‌چه در پیری می‌کنم. &lt;br /&gt;و بی‌گمان همین باور است که شکل می‌دهد به رسم و راه زندگی‌ام. این‌که هرچیزی گذراست برایم یا در هیچ کاری ماندنی نمی‌شوم یا همین که این‌همه بی‌هراسم از مرگ. همین آرامشی که دارم و خیلی‌ها پی‌جوی دلیلش می‌شوند و جوششی که البته کم‌تر به چشم می‌آید... &lt;br /&gt;می‌دانم که این «وقت دقیق رفتن» شاید خیالی خام باشد و گمانی باطل! سال‌های بعد سی‌سالگی هم شاید بیایند و بروند از پس هم. شاید... و آن‌وقت باید فکر «آن‌وقت» را هم کرد. تا این وقت و این لحظه اما چیزی از این فرض بازم نداشته و هیچ از اطمینانم به این پایان نزدیک کم نشده، چنان‌که از &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.arashafshar.com/post-5.aspx&quot;&gt;بزرگداشتم به مرگ! &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;راستی که هستی چه مایه پرملال و بیهوده‌وار‌ می‌شد بی امکان نبودن و رهایی مرگ اگر نبود، زندان زندگی چه رنجبارگونه‌تر می‌نمود. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;پ.ن: این‌ها را که می نوشتم، دیدم «مرگ‌بازی» هم بازی بدی نیست برای این دنیای مجازی و از همین‌رو دوستان وبلاگ‌دارم را دعوت می‌کنم به پیش‌گویی کی و چگونه‌ی مرگ‌شان و آن‌ها را که اجابت کردند، همین‌جا پیوند می‌دهم:&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://mahjour-weblog.blogsky.com/1388/07/04/post-83/&quot;&gt;روزها&lt;/a&gt; (یوسف)، &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://domal.blogfa.com/post-20.aspx&quot;&gt;دمل&lt;/a&gt; (رضا)، &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://dar-ayeneh.blogsky.com/1388/07/07/post-36/&quot;&gt;در آینه&lt;/a&gt; (کاوه) و &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.meisamyousefi.com/post-606.aspx&quot;&gt;که زن نبودی اما...&lt;/a&gt; (میثم)&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 10:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=arashafshar&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>arashafshar</dc:creator>
<guid>http://arashafshar.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
